دل من یه روز به دریا زد ورفت پشت پا به رسم دنیا زد ورفت
می خندی و لباس شب از شهر می دری

اینــگونه در نظام جهـــان دست می بری!

دامن خلیج، چهره خزر، مو هزار چم

در یک نگاه پنجره ای رو به کشوری

خواهان "پهلوی" شده این شهر،

.بلکه تو برداری از هراس "رضا شاه " روسری

باور نکردنی است پس از قرنها هنوز

چون دلبران دوره ی سعدی ستمگری

مویت سپاه موج و دلم قلعه ای شنی

جنگــی نبـــوده است به این نــــــابرابری!

زیبــــــاترین لبــاس جهان است بر تنت

از تن اگر هر آنچه که داری، درآوری

"از هر چه بگذرم سخن دوست خوش تراست"

از دوست بگذرم...که تو از دوست بهتری!

عبدالمهدی نوری

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 8:2  توسط لیلا | 

خنده ات ساخت و ساز، اخم تو ویرانی ها
گیسوانت گره کور پریشانی ها
اشک تو در صدد حمله قلبی به من است
یورش آورده به من لشکر اشکانی ها
نقش ابروی تو را جای مدل در سر داشت
طاق ها ساخت اگر دولت ساسانی ها !
از لب سرخ تو حرفی نزدم میترسم
زعفران باد کند دست خراسانی ها !
چشم تو جنگل سبزی ست در آغوش خزر
آشنایند به این منظره گیلانی ها
دُرّی و در دل یک مشت پر از مروارید
نادری باز در انبوه فراوانی ها !

جواد منفرد

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 7:50  توسط لیلا | 

در اين زمانه ي بي هاي و هوي لال پرست

خوشا به حال كلاغان قيل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ي خود را

براي اين همه نا باور خيال پرست ؟

به شب نشيني ي ِ خرچنگ هاي مردابي

چگونه رقص كند ماهي ي ِ زلال پرست ؟

رسيده ها چه غريب و نچيده مي افتند

به پاي هرزه علف هاي باغ كال پرست

رسيده ام به كمالي كه جز اناالحق نيست

كمال دار براي من كمال پرست

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاري است

به چشم تنگي ي ِ نا مردم زوال پرست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 9:53  توسط لیلا | 
 
دریغ میکنی از من نگاه را حتی

و نیز زمزمه ی گاه گاه را حتی

من و تو ره به ثوابی نمی بریم از هم

چرا مضایقه داری گناه را حتی؟

تو اشتباه بزرگ منی ، ـ ببخشایم

به دیده می کشم این اشتباه را حتی

به من که سبز پرستم چه گفت چشمانت؟

که دوست دارم ـ بخت سیاه را حتی

به دیدن تو چنان خیره ام که نشناسم ـ

تفاوت است اگر راه و چاه را حتی

اگر چه تشنه ی بوسیدن توام ـ ای چشم!

بخواه ، می کُشم این بوسه خواه را حتی

بیا تلالوء شعرم بر آب ها ـ امشب

تراش می دهد الماس ماه را حتی

محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 9:48  توسط لیلا | 
 

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم از تو

گاهی از دور تو را خواب ببینم کافیست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

آسمانی!تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزل شور انگیز

که همین شوق مرا خوب ترینم کافیست

محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 9:45  توسط لیلا | 
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آماده ی آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آماده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 9:44  توسط لیلا | 

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت
كه در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست كه در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی كه بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

شب كه آرام تر از پلك تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این كه پیوست به هر رود كه دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست

من نه آنم كه به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی كه سزاوار تو باز اینها نیست

 

محمدعلی بهمنی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 9:42  توسط لیلا | 

شب می وزد بیا و مرا غرق نور کن

لبریز از لطافت صبح حضور کن

پیش از وقوع سایه شدن، روح آفتاب!

از کوچه های سرد خیالم عبور کن

در دوری از تو طاقت من طاق شد، عزیز!

یک بار دیگر از پس این شب ظهور کن

زنده یاد مصطفی ملک عابدی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 12:36  توسط لیلا | 

بـــازهـــم در عشــاي تازه‌تري

پـــــرم از ربنـــاي تــــازه‌تـــري

در قنــوتــي بــه وسعت پـرواز

مــي‌پـــرم در هــواي تـازه‌تري

ملكـــوتي پــــر از مـــلائكـه‌ام

در بــــرو و بيــاي تــــازه‌تـــري

گـوش روح من و دمي شفاف

نفحــــاتـــي صــداي تـازه‌تري

چشــم‌انــداز روبــــــرو اينــك

از تجلــــي نمـــاي تـــازه‌تري

اينـــك اينـــك مــن و پروبالي

اينـــك اينــك فضــاي تازه‌تري

 

برادر عزیزم مرحوم دکتر مصطفي ملك عابدي


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 12:34  توسط لیلا | 

پزشکان اصطلاحاتی دارند
که ما نمی فهمیم
ما دردهای داریم که آنها نمی فهمند
نفهمی بد دردی است
خوش به حال دامپزشکان!

از حسین پناهی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 10:47  توسط لیلا | 
ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!

بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!

با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل میکاریم
ماهیها به جهنم!
کندوها پر از قیر شده اند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفته اند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس مینازید
ما به پارس جنوبی!

رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 10:43  توسط لیلا | 

میراث من نه به قید قرعه نه به حکم عرف

یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 10:39  توسط لیلا | 

آزاد آزادم ببین چون عشق درگیر من است

دیگر گذشت آن دوره که تقدیر زنجیر من است

شاید نمی دانی ولی از خود خلاصم کرده ای

آیینه ی خالی فقط امروز تصویر من است

از عشق تو برباد رفت آن آبروی مختصر

من روح بارانم ببین ، چون عشق تقدیر من است ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 8:1  توسط لیلا | 
مرا ز ياد مبر
كه
انعكاس صدايم درون شب جاري ست
كسي نمي داند
كه در سياهي شب دشنه اي ست در پشتم
كه در سياهي شب خنجري ست در كتفم
مرا نديدي
ديگر مرا نخواهي ديد
كه پشت پنجره سرشار از سياهي شب
كه پشت پنجره آواز ديگري جاري ست
ميان خلوت خاموشي شب دشمن
بخوان زمزمه آواز
سكوت را بشكن
چرا فراموشي ؟
چگونه خاموشي ؟
به گوش خويش مگر بشنويم اين آواز
كه عاشقان قديمي دوباره مي خوانند
مرا به نام
ترا به نام
كه نام
نام من و توست
عشق آواز است
مرا به نام بخوان اين سكوت را بشكن
چرا ؟
كه
زمزمه از آيه هاي اعجاز است
دريغ و درد كه شرمنده ايم شرمنده
كه هست فرصت آواز و نيست خواننده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 8:0  توسط لیلا | 

با سینه‌ای که تنگ بلور است، یا حسین


ما و دلی که سنگ صبور است، یا حسین
چون آب ِچاه از لب تو هر که دور شد


تا روز حشر، زنده به گور است، یا حسین


چندین ستاره سوخته در آفتاب ِتو


نور است این معامله، نور است، یا حسین


نان پاره های سوخته مان را گواه باش


فردا که رستخیز تنور است، یا حسین


چون دودمان ِآتش زرتشت، تا ابد


خاموشی از تبار تو دور است، یا حسین


ما را چه جای شکوه وشیون ، که گفته اند :


«هر جا که قصه، قصه ی زور است، یا حسین*»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1392ساعت 9:5  توسط لیلا | 

تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می كنم هر شب

تبی این کاه را چون كوه سنگین می كند آنگاه
چه آتشها كه در این كوه برپا می كنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب

مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
كه این یخ كرده را از بیكسی ها می كنم هرشب

تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب

كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1392ساعت 8:2  توسط لیلا | 
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت
كه در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست كه در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی كه بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

شب كه آرام تر از پلك تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این كه پیوست به هر رود كه دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست

من نه آنم كه به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی كه سزاوار تو باز اینها نیست
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1392ساعت 8:1  توسط لیلا | 
فال‌مان هرچه باشد
باشد ...
حال‌مان را درياب !
خيال‌کن حافظ را گشوده‌اي و مي‌خواني :
« مژده اي دل که مسيحا نفسي مي‌آيد »
يا
« قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود »
چه فرق ؟
فال نخوانده‌ي تو
منم !
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1392ساعت 7:59  توسط لیلا | 

 

 

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود، وآن کلمه خدا بود

وکلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بدانتش چگونه می تواند بود؟

وخدا یکی بود و جز خدا کسی نبود

وبا نبودن چگونه می توان بودن؟

و خدا بود، وبا او عدم

و عدم گوش نداشت

حرف هایی است برای گفتن

که اگر گوشی نبود نمی گوییم

وحرفهایی است برای نگفتن

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند

حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند

و سرمایه ی ماورایی هر کسی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد

که همچون زبانه های بیقرار آتشند.

و کلمات هر یک انفجاری را به بند کشیده اند

کلمه هایی که پاره های بودن آدمی اند

ابنان همواره در جست و جوی مخاطب خویشند

اگر یافتند، یافته می شوند

و ...

در صمیم وجدان او آرام می گیرند

و اگر مخاطب خویش را نیافتند ، نیستند

و اگر او را گم کردند ، روح را از درون به آتش می کشند

و دمادم حریق های دهشناک عذاب بر میافروزند.

و خدا برای نگفتن ،حرفهای بسیار داشت

که در بیکرانگی دلش موج میزد وبیقرارش می کرد

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد

هرکسی گمشده ای دارد، و خدا گمشده ای داشت

هر کسی دو تاست و خدا یکی بود

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست

هر کسی نه بدانگونه که هست احساسش می کنند

بدانگونه که احساسش میکنند هست

انسان یک لفظ است

که بر زبان آشنا می گذرد.

و بودن خویش را از زبان دوست می شنود

و...

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 13:47  توسط لیلا | 

اين عشق ماندني
اين شعر بودني
اين لحظه هاي با تو نشستن
سرودني ست

اين لحظه هاي ناب
در لحظه هاي بي خودي و مستي
شعر بلند حافظ
از تو شنودني ست

اين سر
نه مست باده
اين سر كه مست
مست دو چشم سياه توست
اينك به خاك پاي تو مي سايم
كاين سر به خاك پاي تو با شوق سودني ست

تنها تو را ستودم
آنسان ستودمت که بدانند مردمان
محبوب من به سان خدايان ستودني ست

من پاكباز عاشقم
از عاشقان تو
با مرگم آزماي
با مرگ اگر كه شيوه تو آزمودني ست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 14:14  توسط لیلا | 
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیشِ خود می گویم
آنکه جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 14:5  توسط لیلا | 
من صبورم اما
به خدا دست خودم نيست اگرمي رنجم
يا اگر شادي زيباي تو را
به غم غربت چشمان خودم ميبندم
من صبورم اما
چه قدَر با همه ي عاشقي ام محزونم
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ
مثل يك شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما
بي دليل از قفس كهنه ي شب مي ترسم
بي دليل از همه ي تيرگي رنگ غروب
و چراغي كه تو را از شب متروك دلم دور كند
من صبورم اما
آه ، اين بغض گران
صبر چه مي داند چيست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 14:3  توسط لیلا | 

آه است که برخاسته از حنجره چاه

چاهی که رها کرده نفس در نفس آه

ای شعرترین شعله در این شور چه خاموش

آتش زده بغض تو مرا، این همه ناگاه

یک عمر تو بودی و همین غربت هر روز

یک عمر تو و پای پر از آبله در راه

آن قدر دویدی که شبی از نفس افتاد

در شور پلنگانه تو، حوصله ماه

آه ای تو و تنهایی از آغاز، دو همزاد

دیدی کسی از درد تو هرگز نشد آگاه

شب بود و تو بودی و سکوتی پر از آواز

شب بود و فقط چاه فقط چاه فقط چاه

من مانده ام و حسرت اکنونی از این دست

شاید بوزد بوی تو از سمت شبانگاه

 

دکتر مصطفی ملک عابدی

روحش همیشه در آرامش باد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 13:57  توسط لیلا | 
اگر تو باز نگردی
امید آمدنت را به گور خواهم برد
وکس نمیداند
که در فراق تو دیگر
چگونه خواهم زیست
چگونه خواهم مرد
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 14:7  توسط لیلا | 

چند روزي است که تنها به تو مي انديشم
از خودم غافلم اما به تو مي انديشم

شب که مهتاب در آيينه ي من مي رقصد
مي نشينم به تماشا ، به تو مي انديشم

همه ي روز به تصوير تو مي پردازم
همه ي گريه ي شب را به تو مي انديشم

چيستي ؟ خواب وخيالي ؟سفري ؟ خاطره اي ؟
که در اين خلوت شب ها به تو مي انديشم

لحظه اي ياد تو از خاطر من خارج نيست
يا در آغوش مني ، يا به تو مي انديشم

اگر آينده به يک پنجره تبديل شود
پشت آن پنجره حتي به تو مي انديشم

تو به زيبايي دنياي که مي انديشي ؟
من که تنها به تو ، تنها به تو مي انديشم

محمد سلمانی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 14:5  توسط لیلا | 

ماجراي عشق ما يک اتفاق ساده نيست
قصه اين عشق هاي پيش پا افتاده نيست

عشق ما با التهابي از جنون آميخته ست
چون هوسناکي مشتي مردم واداده نيست

با جنون و التهاب عاشقي مانند من
بي گمان معشوق بودن آن چنان هم ساده نيست!

در تلاطم هاي اقيانوس پر طوفان عشق
پاي واپس مي کشد موجي که طوفان زاده نيست

گام هايم با تو هر دم در شروعي تازه اند
پيش رو جز وسعت بي انتهاي جاده نيست

عطر زلفت در تن گلهاي وحشي ريخته ست
ناز چشمت در نگاه آهوان ماده نيست

با تو بايد تا افق هاي رهاتر پر کشيد
آه ، بال من براي پرزدن آماده نيست

محمدرضا ترکي

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 14:4  توسط لیلا | 

روزی که برای اولین بار

تو را خواهم بوسید

یادت باشد

کارِ ناتمامی نداشته باشی

یادت باشد

حرفهای آخرت را

به خودت

و همه

گفته باشی

فکرِ برگشتن

به روزهای قبل از بوسیدنم را

از سَرَت بیرون کن

تو

در جاده ای بی بازگشت قدم می گذاری

که شباهتی به خیابان های شهر ندارد

با تردید

بی تردید

کم می آوری ...

از افشین یداللهی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 13:39  توسط لیلا | 

 

از کفر من تا دین تو ، راهی به جز تردید نیست !

دلخوش به فانوسم مکن ، اینجا مگر خورشید نیست ؟...

 

با حس ویرانی بیا ... تا بشکند دیوار من

چیزی نگفتن بهتر است ، تکرار طوطی وار من

 

بی جستجو ایمان ما از جنس عادت می شود

حتی عبادت بی عمل وهم سعادت می شود

 

با عشق آنسوی خطر ، جایی برای ترس نیست

در انتهای موعظه ... دیگر مجال درس نیست

 

کافر اگر عاشق شود بی پرده مومن می شود

چیزی شبیه معجزه ... با عشق ممکن می شود

 

شاعر : افشین یداللهی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 13:37  توسط لیلا | 

گفته بودند که از دل برود يار چو از ديده برفت
سالها هست که از ديده ي من رفتي ليک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ايام ورقها زده است
زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خيالم اما
همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردي و با دست تهي
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عيان مي بينند
زير خاکستر جسمم باقيست
آتشي سرکش و سوزنده هنوز

حميد مصدق

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 13:36  توسط لیلا | 

چرا زهم بگريزيم ؟ راهمان که يکي‌ست
سکوتمان ، غممان ، اشک و آهمان که يکي‌ست
چرا زهم بگريزيم ؟ دست‌کم يک‌عمر
مسير ميکده و خانقاهمان که يکي‌ست
تو گر سپيدي روزي و من سياهي شب
هنوز گردش خورشيد و ماهمان که يکي‌ست
تو از سلاله‌ي ليلي ، من از تبار جنون
اگر نه مثل هميم ، اشتباهمان که يکي‌ست
من و تو هردو به ديوار و مرز معترضيم
چرا دو توده‌ي آتش ؟ گناهمان که يکي‌ست
اگرچه رابطه‌هامان کمي کدر شده است
چه باک ؟ حرف و حديث نگاهمان که يکي‌ست

محمد سلماني

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 13:34  توسط لیلا |